خداحافظی کرد
من آتش گرفتم
دلم مثل آب 
صمیمانه دنبال او ریخت
زمین،شیون نزد آیینه را 
به دیوار ها کوفت
ولی قلب قرآن
در آغوش تنگم تپیدن گرفت
چناری که از روی دیوار 
سرک می کشید
تمام تنش را گریست
سفر در غروب
سفر در غم انگیز پائیز
غریبانگی،شب،شکستن!
سفر بد شگون است
سفر در غروب
سفر در غم انگیز پائیز...
نوشته شده توسط ف لاریجانی در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY